شهید سجاد خیلی انسان خوش رو، و با ادبی بود. خلاصه از اونجایی که من با سجاد رفیق بودم نمی دونم چی شد؛ یه دفعه گفت: ما خیلی آدم های بی چاره ایی هستیم با تعجب گفتم: چرا؟

با یه نگاهی گفت: اخ ما پدر نداریم.

گفتم هان! گفتم یعنی چی؟

گفت پدرمون نیست دیگه، مگه تو امام زمان (عج) رو نمی شناسی؟ گفتم: چرا نمی شناسم؛ من نوکر آقا صاحب الزمان هستم، تازه فهمیدم چی میگه دو هزاریم افتاد. منظور سجاد این بود که در نبودن امام زمان (عج) ما پدر نداریم چون اعتقاد داشت که ما بچه شیعه ها فرزندان امام زمان(عج) هستیم و در نبود آقا پدر نداریم و آخر این قضیه بهم گفت رفیق همیشه غصه امام زمانت رو بخور که امام زمان هم خریدارت باشه. بغضم گرفت و رفتم..

و خدا شاهد هر وقت سجاد رو میدیدم یاد اون حرف می افتادم غصه امام زمانت رو بخور که امام زمان هم خریدارت باشه. حرف زیبایی گفت و این رو میدونم که سجاد آنقدر غصه امام زمان رو خورد که حضرت خریدارش شد.

شهید مدافع‌حرم سجاد زبرجدی

یکی از جالبترین خاطرات که یادم هست در عملیات فتح المبین که من مسئول محور بودم چند گردان به طرف میشداغ حرکت کردند بعد از یک ساعت که تماس گرفتم گفتند که راه را گم کرده ایم، شب خیلی تاریک بود دو قدم جلو با سختی دیده می شد من راه افتادم و به این نیروها رسیدم از مسئول شناسایی گردان که طلبه ای جوان و با ایمان و شجاع بود، پرسیدم چرا نمی توانی نیروها را بکشی، گفت من چند بار به شناسایی این منطقه آمده ام و کاملآ آشنا هستم ولی نمی دانم چرا راه را گم کردم. این نیروها باید از میدان مین و معبر عبور و به خط می رسیدند و اگر نمی رسیدند گردان دیگر با مشکل مواجه می شدند به ساعت نگاه کردم استرس داشتم که چگونه راه پیدا کنم تا نیروهای سمت راست و عقب صدمه نبینند، با این طلبه جوان چند بار امام زمان(عج) را صدا زدیم و کمک خواستیم که ما را هدایت کنید. به دلمان افتاد که از سمت چپ حرکت کنیم. وقتی حرکت کردیم متوجه شدیم که مسیر را پیدا کردیم و در بین راه هم سه جا تردید داشتیم که کجا برویم که عنایت شد و هدایت شدیم لذا در جاهایی که ما ناتوان و عاجز بودیم عنایت امام زمان(عج) را دیدیم چون دل ها و قدم های رزمندگان برای رضای خدا بود عنایت امام زمان(عج) موجب شد در سه موردی که راه را گم کردیم خوشبختانه راه را به کمک خداوند و امام زمان(عج) پیدا و با مختصر تآخیر به مآموریت رسیده و مآموریت انجام شد.
منبع: کلام عاشورایی مجموعه سخنان شهید آقای مهدی باکری قسمت مصاحبه صفحه 22 

از اصفهان به قم می رفت. صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد، جلال (افشار) را آزار می داد. رفت و با خوشرویی به راننده گفت: «اگر امکان داره یا نوار رو خاموش کنید یا برای خودتون بزارین» راننده با تمسخر گفت: «اگه ناراحتی می تونی پیاده شی!» جلال رفت توی فکر! هوای سرد و بیابان تاریک و ... نیت کرد تا وجدان خفته ی راننده را بیدار کند. این بار به راننده گفت: «اگه خاموش نکنی پیاده میشم» راننده هم نه کم گذاشت نه زیاد، پدال ترمز را فشار داد و ایستاد و گفت: بفرما! جلال پیاده شد. اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد! همین که جلال به اتوبوس رسید، راننده به جلال گفت: «بیا بالا جوون، نوار رو خاموش کردم.» سال ها بعد که خبر شهادت جلال را به آیت الله بهاءالدینی دادند، ایشان در حالی که به عکسش نگاه می کرد فرمودند: «امام زمان(عج) از من یک سرباز خواست، من هم صاحب این عکس را معرفی کردم.»

منبع:

فلش کارت های کوله پشتی، خاطرات دفاع مقدس  

شهید حسن باقری:

در دفتر خاطرات او نوشته شده بود:

دیشب متاسفانه بدون اینکه وضو بگیرم، روی تختم خوابیدم. زیر پتو رفتم تا بعدا، قبل خواب، وضو بگیرم. ولی خاک عالم بر سرم شد و خوابم برد. از لطف حضرت امام عصر(عج) دور ماندم. حالا چرا، خدا می داند! در اینجا پاک ماندن مشکل است و خیلی چیز ها قاطی می شود. وقتی انسان از نظر روحی خراب شود، از توجه امام عصر (عج) هم دور می شود. (1)

 

شهید علی صیاد شیرازی:

اول هر جلسه ای هر چقدر هم که کوتاه بود، حتما یک سوره ی کوچک قرآن را می خواند، دعای فرج امام زمان(عج) را هم می خواند و بعد حرفش را شروع می کرد. (2)

 

شهید یونس زنگی آبادی:

همسر شهید می گوید، یک بار از او پرسیدم: حاج یونس، تو در لشکر چکاره ای؟ از من که می پرسند حاج یونس چکاره است، من خودم هم نمی دانم چه جوابی بدهم؟ حاج یونس گفت: بگو شوهر من سرباز امام زمان(عج) است. (3)

پی نوشت ها:

1 – کتاب مقصود تویی، موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، ص 67.

2 – همان، ص 90.

3 – کتاب مبارزه با نفس، موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، ص 32.

پشت نيمكت كلاس نشسته ام و به تخته سياه نگاه مي كنم. خودكارم روي كاغذ خود به خود مي چرخد. معلوم نيست اصلاً حواسم كجاست؟! استاد همينطور براي خودش حرف مي زند و از مرصاد العباد مي خواند؛ «هرچند تفحص کرد ارباب نظر و اصحاب تجارب که بر احوال بلاد و اقالیم جهان وقوف داشتند باتفاق گفتند که دیاری بدین صفات و بلادی بدین خاصیّات در این وقت بلاد روم است که هم بمذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم بعدل و انصاف و رخص پیراسته و بحمد اللّه پادشاهی در آن دیار از بقیت آل سلجوق و خاندان مبارک است ..»

چشمه سار معرفت این هفته با حضور یکی از عکاسان و راویان دفاع مقدس در مسجد دارالسلام برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی کانون وارثان انتظار تبریز؛ پنجاه و یکمین جلسه از سلسله جلسات چشمه سار معرفت، روز جمعه مورخه 1394/04/05 با حضور حاج بهزاد پروین قدس ( چشم انقلاب ) عکاس و راوی دفاع مقدس در رابطه با یاد و خاطرات شهدا در مسجد دارالسلام به اجرا درآمد.

حاج بهزاد پروین قدس، ضمن ثبت خاطرات روزشمار جنگ، در طول دفاع مقدس در عملیات های متعددی حضور یافتند و شاخص ترین کارهای ایشان در این دوره عکاسی بود و ایشان پس از پایان دفاع مقدس به تفحص شهدا نیز پرداختند و راوی خاطرات شهدا برای اعضای خانواده ی آنان بود.

وی در ابتدا گفت: این خاطرات و نوشتها تنها سندی است که یادآور دوباره ی شهدا و آن دوران برای ماست.

وی با اشاره به عملیات کربلای چهار و حضور پررنگ و فعالیت های غواصان در صحنه های جنگ افزود: شهدا با دلهایی پر از امید و شجاعت مراحل مختلف آموزش و آمادگی را طی می کردند. شهدا در مقابل تمام سختی ها روح معنوی عظیمی داشتند که سستی در دل هایشان نفوذ نمی کرد و ارتباط شهدا با پروردگار و سجده های شکرشان حال و هوایی دیگر داشت.

وی در ادامه با ذکر تک تک نام برخی از شهدایی که در صحنه های جنگ با آنها ارتباط داشت، به عزاداری ها و سینه زنی های آنان اشاره کرد که به نوع خود خارق العاده و سرشار از شور و علاقه نسبت به اهل بیت ( علیهم السلام ) بود.

این عکاس دفاع مقدس همچنین با ذکر خاطراتی از زمان تفحص شهدا و پیدا کردن جنازه و قمقمه و دیگر یادگاری های آنها متذکر حال و هوای معنوی خاص تفحص شهدا شد.

وی در پاسخ به اینکه چرا برخی عکس ها یا اتفاقات آن دوران فعلا باید سر به مهر باقی بماند، اظهار داشت که: برخی عکسها باید در زمان خود منتشر شوند و به دلیل ملاحظه بستگان و والدین آن عزیزان انتشار آن به صلاح نیست، برخی عکسها نیز ممکن مورد استفاده ابزاری دشمن صورت گیرد و دچار برداشت غلط شود همچنین درک بعضی عکس ها موکول به زمان آینده است و در آن زمان است که به درستی فهمیده خواهند شد.

این محفل انس با شهدا با ذکر خاطراتی از شهدا و پاسخگویی به سوال شرکت کنندگان پایان گرفت.

برای دریافت فایل صوتی این جلسه به این لینک مراجعه فرمایید.

در منطقه آذربایجان غربی درگیری ایجاد شد و به همراه حدود 12 نفر به این منطقه رفتیم و در راه به ما کمین زدند و از زمین و آسمان بر ما گلوله بارید به قدری بود که دو سه نفر از همراهانم شهید و بی‌سر شدند و بدنشان دست و پا می‌زد، این سرها جدا شد تا امروز سر ما در دنیا بلند شود و اگر این سرها روی زمین نمی‌افتاد امروز سرهای ما پایین بود اما ایران امروز سربلندتر است.

رفیعی ادامه داد: از ماشین پایین افتادم و طرف راست ما صخره بزرگی بود و پشت آن پرتگاه بود و دسته‌گل‌های ما یکی پس از دیگری بر زمین می‌افتادند و پرپر می‌شدند و امام زمان را صدا می‌زدیم.

این راوی دفاع مقدس افزود: گلوله‌ها از بالای سر ما رد می‌شد و یکی از رزمندگان ما از ناحیه گلو تیر خورد و در چند قدمی ما افتاد و با هر نفس از رگ‌های بریده او خون بیرون می‌زد و به من اشاره کرد آب به او آب برسانم، دوست دیگر ما که رفت به او آب دهد به رگبار بسته شد و من گریه‌کنان قمقمه آب را برداشتم به بالای سر دوستم رفتم و خم شدم به او آب دهم که گلوله‌ای به دستم اصابت کرد و قمقمه افتاد و بعد گلوله‌ها به دست دیگر و پهلو و پاهایم خورد و افتادم، مدتی به همان حال ماندم که دشمن خود را به آن منطقه رساند و کسانی که زنده بودند را تیر خلاص می‌زدند و بالای سرم که رسیدند گفتند این یکی زنده است خلاصش کنید، سرباز دشمن با پوتین‌هایش روی چهره‌ام کوبید و بینی و دهانم پاره شد و گلوله‌ای دیگر به من زدند و از پشت سر نیز چند گلوله خوردم و ترکش بر بدنم نشست.

روحم به عرش رفت و بازگشت

وی گفت: قدرت تکلم نداشتم ما را زیر کامیونی انداختند تا از روی بدن ما رد شوند تنها یک لحظه توانستم خود را قدری کنار بکشم، یک دفعه سبک‌بار شدم و از بالا جسم خودم را دیدم و همچنین روح دوستان شهیدم که یکی  پس از دیگری از کنارم می‌گذشتند و به عرش می‌رفتند به قدری احساس خوبی داشتم که دلم نمی‌خواست آن احساس را از دست دهم، دنبال شهدا رفتم که ندایی به من گفت تو باید برگردی، من گفتم اجازه دهید بیایم دیگر نمی‌خواهم برگردم، گفت تو خودت خواستی شهید نشوی، برگرد تا وقتت برسد، یک دفعه دیدم روی جسم خودم افتادم و سنگینی و درد شدیدی را احساس کردم.

جسمم به سردخانه منتقل شد

این شهید زنده اضافه کرد: مدتی بعد محاصره شکسته شد و نیروهای خودی می‌آمدند و اجساد شهدا را می‌بردند به بالای سر من که رسیدند فکر کردند شهید شدم زیرا قدرت حرکت نداشتم و تنها صداها را می‌شنیدم، مرا همراه با اجساد شهدا داخل خودرویی گذاشتند و به سردخانه منتقل کردند، نمی‌توانستم بگویم که هنوز زنده هستم، چند بار دعای امام زمان (عج) را خواندم و از سردخانه که بیرون آورده شدم اطرافم شلوغ بود و برای یک لحظه با کمک امام زمان توانستم چشم خود را باز کنم، وقتی اطرافیان متوجه من شدند فریاد زدند که این شهید زنده شده و همه به طرفم آمدند و لباس‌های مرا به عنوان تبرک پاره کردند و بعد به بیمارستان منتقل شدم و تحت جراحی قرار گرفتم.

سر شهدای دفاع مقدس روی دامن مهدی فاطمه (س) بود

وی با تأکید براینکه شهدا در دوران دفاع مقدس با امام زمان خود آزمایش شدند، تصریح کرد: سر شهدای دفاع مقدس هنگام شهادت روی دامن مهدی فاطمه (س) بود.

رفیعی دعای ائمه (ع) را درس توحید عنوان کرد و افزود: تکامل انسان‌ها در گرو شناخت امام زمان (عج) است و افراد به وسیله امام زمان خود آزمایش می‌شوند.

راوی هشت سال دفاع مقدس از سال 62 که در جبهه بود آغاز کرد و گفت: با خدای خود راز و نیاز می‌کردم که نکند جنگ به پایان برسد و دروازه شهادت بسته شود و من این ور دروازه بمانم که اکنون همه ما این ور دروازه هستیم.

رفیعی در ادامه روایت خود ذکر کرد: پس از یک سال دعای شهادت خواندن، شبی در خواب یکی از دوستان شهیدم که در عملیات بیت‌المقدس شهید شده بود را دیدم که به من گفت وسایلت را جمع کن و کارهایت را انجام بده و وصیتنامه خود را بنویس یک هفته دیگر شهید می‌شی، گفتم آقا سعید از کجا می‌دانی، کی گفته، دوستم گفت به من گفتند که بهت بگم دعایت مستجاب شده و یک هفته دیگر شهید می‌شی.

وی اضافه کرد: از خواب بیدار شدم و نماز خواندم و گفتم خدایا منو شهید کن اما نه همین الان، جبهه‌ها به رزمنده نیاز دارد و اگر من شهید بشم و سنگر خالی شود دشمن کشور را می‌گیرد، خدایا پس چرا وقتی گفتم زیارت کربلا و زیارت امام زمان را نصیبم کن آن را قسمت نکردی، و انگشت روی کشته شدن ما گذاشتی.

یادگار هشت سال دفاع مقدس گفت: به خدا گفتم خدایا حالا اگر می‌خواهی شهیدم کنی باشد، اما شهید نکنی بهتر است.

شهادت تصادفی نیست/بند پوتین رزمندگان را آقا امام زمان (عج) می‌بست

وی در ادامه با بیان اینکه آنهایی که شهید شدند تصادفی شهید نشدند، افزود: شهدا انتخاب شده بودند و شهادت تصادفی نیست.

رفیعی روایت کرد: شهدا به مقام ولایت رسیده بودند و بند پوتین آنها را آقا امام زمان (عج) می‌بست و همان جوانی که آقا بند پوتین او را بسته بود از شهادتش خبر داد و بعد فردای همان‌روز شهید شد.

وی اضافه کرد: من ابتدا گفتم خدایا شهیدم کن و بعد گفتم نکن، بعد از یک‌هفته دوباره همان دوستم را در خواب دیدم گفت آقا محمود تو می‌آیی پیش ما اما تو را بر می‌گردانند ولی دست و پایت را قبول می‌کنند.

این راوی جنگ تحمیلی درباره شهادت خود و دوباره برگشتنش، اذعان کرد: در 13 تیر سال 62 یک هفته بعد که دوستم به من خبر شهادتم را داده بود در بیمارستان بستری بودم.

خاطره ای از شهید سیدمهدی احمد پناهی در رابطه با امام زمان

با اين که کارهايش برايم عادي بود، امّا اين بار حرف‌هايش طور ديگري به من شوک وارد کرد. گفتم:« هر دو تا عمل خوبيه. ».
روبرويم نشست و کتاب را بست. گفت:« بيا وارد بحث بشيم و به نتيجه برسيم که کدوم عمل ارزش بيشتري داره و مقدم‌تره؟ ».
قبول کردم. سيّدمهدي گفت:« درس واجبه امّا توي حجره بمونيم و درس بخونيم بهتره يا به مسجد جمکران براي زيارت بريم؟ در صورتي که زيارت کردن مستحبه. ».
قدري بحث کرديم، امّا قانع نشد. از حجره بيرون رفتيم. آيت‌الله‌مظاهري را در حجره‌‌اش ديديم و سؤالمان را با او در ميان گذاشتيم. جواب داد:« هر دو عمل پسنديده و خوبه. بايد توجّه کنيم در کنار عمل واجب، مستحب رو هم انجام بديم. در کنار درس خوندن، بايد ولايت‌پذيري خودمون رو هم قوي کنيم. ».
خداحافظي کرديم و بيرون آمديم. سيّد مهدي گفت:« حالا که با دليل به جواب رسيديم، هر زمان که وقت کرديم و درس نداشتيم به مسجد جمکران براي زيارت مي‌ريم. ».

راوی: حجت الاسلام محمدحسن نيکوکلام (دوست شهيد)

اواخر سال 59 بود. ما که ده الی دوازده نفر نیرو بودیم، در جبهه فیاضیه آبادان، پشت خاک ریزی به طول 5/5 کیلومتر در حال نبرد باعراقی ها از زوایای مختلف بودیم تا دشمن تصور کند نیروهای زیادی پشت خاکریز قرار دارند. از طرف عراقی ها آن قدر خمپاره شلیک می شد که به آن عادت کرده بودیم. در یکی از آن روز ها که من مشغول تمیز کردن اسلحه ام بودم، خمپاره ای نزدیک من در فاصله حدود 5/1 متر منفجر شد و یکی از ترکش هایش به سرم اصابت کرد و باعث شد من بعضی از حواس خود را از جمله بینایی ام را از دست بدهم. بچه ها مرا به بیمارستان آبادان رساندند، دکتری که مرا معاینه کرد، گفت: اگر ایشان تا یکی دو ساعت دیگر استفراغ نکند، خون ریزی مغزی پیدا کرده و شاید شهید بشود.

تقریباً دو ساعت بعد استفراغ کردم و دکتر با خوشحالی گفت: شاید ایشان زنده بماند.

یک هفته در بیمارستان تحت نظر پزشک بودم. در عین حال معمولاً شب ها خوابم نمی برد. در یکی از شب ها حالت توسلی پیدا کرده، حدود ساعت 2:30 دقیقه بعد از نیمه شب برای چند دقیقه به خواب رفتم و در همان مدت کوتاه حضور آقا امام زمان(ع) را در خواب درک کردم. یک مرتبه از خواب پریدم و احساس کردم حال خوبی دارم.[9]
 

صفحه‌ها

Subscribe to RSS - خاطرات

دسته بندی