• او را از دور هدف تیرها و سنگ های خود قرار دادند... چرا که توان نزدیک شدن به شیرِ شجاع دلی همچون او را نداشتند. عاقبت ...
  • سپه سالار لشکرم، عباس، به یاری آنان شتافت و محاصره را شکست. این در حالی بود که یارانم جراحات زیادی برداشته بودند. یزیدیان بار دیگر به ایشان حمله کردند و دست از نبرد نکشیدند تا ...
  • صورت بر صورتش نهادم ... چشم باز کرد و وقتی مرا آنقدر به خود نزدیک دید، گویی به خود بالید؛ دیدم لب های تشنه اش برای گفتن سخنی می جنبد...
  • روز عاشورا رسید و هنگام نبرد نا برابر ما شد. جنادة و همراهانش به محاصره ی دشمن در آمده بودند. برادر دلاورم، عباس به یاری آنان شتافت و نجاتشان داد؛ اما حاضر نشدند دوباره به ...
  • عموزاده ام مسلم پس از رسیدن به کوفه در منزل مختار ثقفی ساکن شده بود. اما پس از ورود ابن زیاد به کوفه به خانه ی هانی نقل مکان کرد؛ چرا که هانی ...
  • پس از شهادت مسلم، عبدالرحمن نزد ما بازگشت و همراهمان شد. تا روز واقعه فرا رسید. عبدالرحمن وقتی عرصه را بر من تنگ و سخت دید تاب نیاورد...
  • روز عاشورا، وقتی سیف و مالک مرا در برابر سپاه انبوه عمرسعد مشاهده کردند با چشمانی خیسِ اشک نزد من آمدند. وقتی علت را پرسیدم چنین پاسخم دادند ...
  • یکی دیگر از یاران وفادارم، حنظلة بن اسعد نام داشت. سخنوری فصیح که در شجاعت شهره بود و از قاریان قرآن شمرده می شد. در روزهای قبل از جنگ از جانب من برای عمرسعد ...
  • از انصار پدرم در جنگ های سه گانه اش، یعنی جمل و صفین و نهروان، بود. شیعیان کوفی احادیث پدرم، علی، را از او دریافت می کردند؛ او هم پیمان عابس و طایفه اش بود1 و با وجود کهنسالی اش، او را در رساندن نامه ی کوفیان به ما همراهی کرد...

صفحه‌ها

دسته بندی