• پدر او فرزند نجاشی، پادشاه حبشه بود که در کودکی به دست پیامبر(ص) اسلام آورد و به خدمتِ ایشان و پدر و مادرم در آمد...
  • زمانی که تیرهایش تمام شد بر اثر جراحات وارده به زانو در آمد؛ اما همچنان از خود دفاع می کرد تا دیگر رمقی برایش نماند و بر زمین افتاد. عده‌ای از قبیله ی بنی اسد او را از معرکه نجات دادند. او را به کوفه آورده و ...
  • در طی مبارزه ی دلیرانه اش ناگهان دشمن ضربتی کاری بر سرش وارد آورد. افرادی از قوم و قبیله اش تن مجروح او را از میدان خارج کردند؛ او که جراحات سختی برداشته بود تا ...
  • او شجاعانه با یزیدیان مبارزه می کرد. به دشمن زخم می زد و از ایشان زخم بر می داشت؛ عاقبت از شدت جراحات از اسب بر زمین افتاد. عمرسعد فرمان به کشتن او داد؛ اما ...
  • او در مأموریتی از جانب مسلم نامه ای برای من آورد و از آن پس نزد ما بود تا شب عاشورا فرا رسید و به یارانم رخصت بازگشت دادم ...
  • او از بزرگان و اشراف بصره بود؛ پاسخ نامه ام را توسط حجاج بن بذر تمیمی و قعنب بن عمر نمری به سویم روانه داشت؛ در آن نامه ...
  • هنگامی که ابن‌ زیاد مرا به سوی شما فرستاد، چون از قصر بیرون آمدم، از پشت سرم آوازی شنیدم که می ‌گفت: ای حرّ، شاد باش که به خیر رو آوردی! چون به پشت سرم نگریستم ...
  • این دلیرمردان در راه ایمان و اعتقادشان ثابت قدم و استوار ماندند و در تصمیم شان برای یاری من تردیدی به خود راه ندادند. و روز عاشورا دل به دریای نیزه و شمشیر زدند و مستانه با لشکریان کوفی ستیز کردند. و سرانجام ...
  • این سه برادر دلیر و بی باک در شب عاشورا خود را به ما رساندند و در صف یاران وفادار من قرار گرفتند؛ پس از سال ها مجاهدت در راه دین و یاری جانشینان بر حقّ جدم، رسول خدا(ص) حال موسم آن فرا رسیده بود که ...

صفحه‌ها

دسته بندی