• یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هرروز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت: “تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!
  • محمد گفت: واقع مطلب اين است كه من از حدود سن 18 -19سالگى، هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز آقا امام زمان عليه السلام را با صد مرتبه (إيّاك نعبدُ و إيّاكَ نسْتعين ) مى‏خواندم و مى‏خوابيدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط يك دعا مى‏كنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) است. و هيچ دعاى ديگرى غير از دعا براى فرج حضرت مهدى عليه السلام نمى‏كنم. ...
  • فرمانده یکی از گردانهای لشگر خواب بوده ، از خواب بیدار میشه ، بعد قلم و کاغذ میخواد و به شدت شروع میکنه به گریه کردن و بدنش میلرزه ، عرق میکنه . بچه ها ازش میپرسن چی شده ، میگه کاغذ بیارید ،آقا حضرت امام زمان 210 تا اسم به من داد ، این 210 تا اسم همشون شهید میشوند.32تا اسم با شماره پلاک یادش میاد
  • آن شب در اواسط دعا بلند شد. مدام صدا می‌زد: «یابن‌الحسن (عج)، مهدی جان کجا می‌روی؟ من نابینا هستم. من نابینای چشم بسته را از این گرفتاری و فلاکت نجات بده».
  • بعد از ديدن پيكرش بار ديگر در خواب به سراغم آمد و دلسوزانه گفت: چرا اين قدر ناراحتي؟ من در آن جا از غصه هايي كه تو با ديدن جنازه ام مي خوري، معذبم. بعد با حالتي خاص گفت: باور كن قبل از شهادتم تعداد زيادي تانك عراقي را منهدم كردم و لحظه ي شهادت هيچ چيز نفهميدم چون حضرت ابالفضل علیه السلام در كنارم وامام زمان عجل الله تعالی فرجه بالاي سرم نشسته بودند.
  • آرام آرام خاک ها را کنار می زدیم دلهره داشتیم کاش هم پلاک داشته باشد هم از لشکر باشد. پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آلش. پلاک را استعلام کردیم روی پا بند نبودیم شهید مهدی منتظر القائم بود از لشکر امام حسین(ع)...
  • همین كه وارد آب شدیم، ناگهان و در كمال ناباوری و در شرایطی كه هیچ كس احتمال بارش باران را نمی داد، باران شدیدی شروع به باریدن گرفت. این اولین باری بود كه یكی از امدادهای غیبی خداوند را به عینه می‌دیدم كه به كمك غواصان آمده بود تا از دید دشمن مخفی بمانیم و راحت‌تر به ادامه عملیات بپردازیم. شدت بارش به قدری زیاد بود كه عراقی‌ها حتی خواب عملیات را نیز از طرف ما نمی دیدند! تازه متوجه شده بودم؛ در حالی كه بچه‌ها، یا مهدی، یا مهدی بر لب‌هایشان نجوا می‌شد، فرمانده را دیدم كه با لبخند به من گفت: این هم از كمك و راهنمائی فرمانده! چندی بعد، سراغ فرمانده را از بچه‌ها گرفتم، گفتند: شهید شده.

صفحه‌ها

دسته بندی