• امام زمان(عج) مشغول جارو كردن اون قسمت از مرقد حضرت احمد ابن اسحاقه كه الان شهید در اونجا آرمیده.آقا جلو میاد و از امام (عج) می خواد كه جارو رو به ایشان بده كه خودشان اون قسمت رو جارو كنه....
  • تازه وارد سلام کرد و گفت: " آقا مهـــدی ، حالت چطور است؟! " با بی حوصلگی گفتم: " با من چه کار دارید؟ ولم کنید. راحتم بگذارید." فرمودند: " آقا مهدی، شما با ما کار داشتی! مگر بینایی چشمت را نمی خواستی!؟ "
  • باید از چه کسی کمک می خواستم؟ به یاد این افتادم که ما برای چه چیزی می جنگیم؟! مگر غیر از این است که برای حفظ اسلام می جنگیم؟! بعد با خودم گفتم: «فرمانده سربازان و پاسداران اسلام کیست؟!» یک باره به یاد مولا و فرمانده مان، امام زمان (عج) افتادم...
  • قبرهای زیادی توی گلزار شهدای قم حفر شده بود اما جعفر رو دقیقاً داخل قبری گذاشتند که اون شب توش خوابید تازه حکمت کار عجیب اون شبش رو فهمیدم …
  • چشمم به چهار - پنج شقايق افتاد كه بر خلاف جاهاى ديگر كه تك تك مى رويند، در آنجا دسته اى و كنار هم روئيده بودند. گفتم:حالا كه دستمان خالى است، شقايق ها را مى چينم و مى برم براى بچه هاى معراج تا دلشان شاد شود و اين هم عيديشان باشد. شقايق ها را كه كندم، ديدم...
  • من سجده‌ی شکری به جا آوردم و درهمان حال گفتم بهتر [است] از او بیشتر تشکر کنم. از سجده بر خاستم دیدم اسب سوار نیست و رفته است. در همین حال به خودم گفتم لباس‌هایمان را دربیاوریم تا خشک شود. نگاه کردیم دیدیم به لباس‌هایمان یک قطره آب هم نپاشیده [است]...
  • صبح روز بعد، ما سه نفر با همدیگر صحبت می‌کردیم؛ من گفتم: «گوشم درد می‌کند، دیشب حداقل 8 تا گلوله زدم». محمد گفت: «من هم حداقل 7 تا گلوله شلیک کردم» مسعود گفت: «منم 5 ـ 6 تا گلوله آرپی‌جی زدم». بعد گفتیم: «ما که کلاً 12 تا گلوله آرپی‌جی داشتیم؛ پس این همه گلوله از کجا آمده بود؟!». ه
  • خون زیادی از پای من رفته بود.بی حس شده بودم.عراقی ها اما مطمئن بودند که زنده نیستم.حالت عجیبی داشتم.زیر لب فقط می گفتم:یا صاحب الزمان ادرکنی.هوا تاریک شده بود.جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد...
  • روز بعد ولی، کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند؛ : چیزی رو که دیروز گفتین، قبول می‌کنم.حدس می‌زدیم باید سرّی توی کارش باشد، و گرنه او به این سادگی زیر بار نمی‌رفت. بالاخره هم یک روز توی مسجد، بعد از اصرار زیاد ما، پرده از رازش برداشت و گفت: ...

صفحه‌ها

دسته بندی