• دو سید بزرگوار به شهید حامدی می گویند: شماره تلفنی را که یاداشت کرده‌اید اشتباه است و شماره تلفن صحیح را به الیاس می دهند. صبح وقتی شهید حامدی خواب را برایمان تعریف کرد مو در بدنمان سیخ شد...
  • براثر شدت جراحات با یک چشم خون آلود به سختی نگاه می کردم ، خون همه بدنم را گرفته بود ؛ با توانی که داشتم زمزمه می کردم و همینطور صدا می زدم یا صاحب الزمان لحظاتی گذشت …بوی عطر عجیبی سنگر را گرفت...
  • زمان به‌سختی می‌گذشت، ولی باید می‌گذشت. دوست داشتم این لحظات پایان نمی‌پذیرفتند. سرانجام، بعد از خداحافظی گفت: به‌خدا قسم مطمئنم در زمان ...
  • زنده ماندن سید کار خدا و کار امام زمان بوده است زیرا آقا سید در آن روز مأموریت نداشته و جزء مأموران آن عملیات نبوده، به طوری که یک دفعه در این عملیات شرکت می کند.
  • قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و ... همه دست به دست هم داد. انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی و ...همیشه می گفت: هرچه امام بگوید همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود. برای همین روی سینه اش خالکوبی کرده بود که...
  • بالاخره در عملیات کربلای 5 هنگام فتح پاسگاه کوت سواری عراق در شلمچه به شهادت می رسد و خون او پیامی سرخ می شود برای نسل های آینده و همرزمانش. چند دقیقه قبل از عمليات، یکی از همرزمان خبرنگارش از او می پرسد: آقا یوسف غواص یعنی چی؟ او پاسخ می دهد: غواص یعنی ...
  • آن مادر بر جنازه شهید نماز خواند و شروع کرد به صحبت کردن با او. دل ‌تنگی‌های بیست‌ وپنج ‌ساله‌اش را گفت؛ ...گفت: «می‌خواستند تو را به ما بفروشند به یک‌ میلیون، دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند، ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین؟» پس از شش ساعت شهیدش را آورد و گفت: «این مال شما!»
  • «ظهور به هر حال اتفاق می‌افتد اما آن چیزی که مهم است، این است که ما در چه جایگاهی نسبت به آن قرار داریم.»
  • احساس می کردم که خمپاره خورده به سرم و خون سردی از سرم بیرون زده و صدای بیرون آمدن خونم را احساس می کردم. صورتم را گذاشتم زمین و دیگر نتوانستم بلند کنم و همچنین نمی توانستم حرف بزنم...

صفحه‌ها

دسته بندی