سخن روز

امیرالمومنین امام علي (ع) :

درانتظارفرج باشید واز رحمت وکارگشایی خدا ناامید نشوید، زیرا بهترین اعمال در نزد خدای بزرگ انتظار فرج است.

 

عبدالوهاب، یه قاضی حنبلی بود؛ یه آدم با تقوا و نسبت به عقاید خودش مؤمن بود. این شخص در سال 1115 ه.ق. [یعنی 1100 سال بعد از پیغمبر(ص)] صاحب فرزندی شد به نام محمد، که بنیان گذار وهابیت شد و به خاطر اسم پدر این شخص به این فرقه میگن وهابیت. محمد بن عبدالوهاب عقاید نامیزونی داشت. اکثر کتابهایی که مطالعه می کرد زندگینامه ی مدعیان دروغین نبوت بود.

 

 

معلومه سودای رهبری و ارائه ی دین جدید در سر داشت. زمانی که شروع به اظهار عقاید خودش کرد و پدرش وقتی متوجه شد به فرزند دیگرش سلیمان گفت می ترسم این پسر دین جدیدی بسازه که باعث بشه در آینده مردم منو لعن بکنن. ازت می خوام در ضدیت و نقد عقاید محمد تلاش کنید تا مردم منو لعنت نکنن؛ اولین کسی که بر علیه محمد بن عبدالوهاب کتاب نوشت همین برادرش سلیمان بود؛ اسم کتابشم به فارسی می شه «صاعقه های الهی در رد وهابیت».

محمد بن عبدالوهاب بعد از سفر به شهرهای مختلف به ایران اومد و به شهرهای کردستان، همدان و اصفهان مسافرت کرد و مدتی در قم موند و بعد به هندوستان رفت. بعد از اینکه به دیار خودش برگشت تا هشت ماه از خونه بیرون نیومد؛ بعد از این هشت ماه عقاید خودش رو طرح کرد و از همون اول مورد مخالفت هایی قرار گرفت محمد بن عبدالوهاب به خوندن کتاب های ابن تیمیه علاقه ی زیادی داشت.

مستر همفر، جاسوس انگلیسی در کتاب خاطراتش میگه من با دیدن محمد بن عبدالوهاب گمشده ی چندین ساله ی خودمو پیدا کردم. به همین خاطر مورد حمایت انگلیس ها هم قرار گرفت. اما تا پدر زنده بود او جرأت اظهار عقایدش رو نداشت. سال 1143 ه.ق. که پدرش از دنیا رفت شروع به اظهار عقایدش کرد، که مردم عکس العمل نشون دادن و حتی نزدیک بود بکشنش. این باعث شد که از شهر «حُرَیمَله» فرار کنه و به زادگاهش «عُیَینه» بره. وارد این شهر که شد با حاکمش، فردی به نام عثمان بن معمر، قراداد بست که از این به بعد حکومت مال تو باشه اما فتوای دینی و فقهی مال من و برای این که این پیمان سیاسی محکم تر هم بشه با خواهر امیر عُیَینه ازدواج کرد. بعد از این پیمان شروع به اظهار عقاید خودش کرد و اولین کاری هم که کرد این بود که قبر زید، برادر عمر، رو خراب کرد. خرابی این قبر باعث درگیری مردم با حکومت شد تا حدی که حاکمان مناطق دیگه نامه نوشتن به حاکم که یا محمد بن عبدالوهاب رو از شهر بیرون کن یا حمله نظامی می کنیم؛ حاکم هم همین کارو کرد. ازدواجشم براش کارساز نشد.

رفت وارد شهر دیگه ای شد به نام «درعیه» با حاکم این شهر که اسمشم محمد بن سعود بود، همون قرارداد رو بست. حاکمان درعیه همین آل سعود هستن که الآن در مکه حاکمن. این بار برای تحکیم پیمان محمد بن عبدالوهاب دخترش رو به ازدواج پسر محمد بن سعود درآورد. چند روز از این پیمان نگذشته بود که دو نفر رو مأمور کردن که به شهر عیینه برن و حاکم اونجا رو ترور کنن.

هنوز هم که هنوزه یه گروه تروریستیه و طالبان و القاعده و ایمن الظواهری ثمرات این فرقه هست. بعد از ترور حاکم به شهر حمله کردن و یه حاکم دیگه به جاش گذاشتن. اما شش ماه نگذشته بود که مردم شروع به مخالفت کردن و حمله ای بهشون شد که هیچ مردی توی شهر زنده نموند؛ هیچ زنی زنده نموند بجز چند تا دختری که برای کارهای نامشروع با خودشون بردن؛ هیچ بچه ای زنده نموند، هیچ حیوانی زنده نموند، تمام چاه های آب رو پر کردن و همه ی درختا رو هم آتیش زدن و گفتن این شهر نباید قابل سکونت باشه؛ امروز هم فقط یه ویرانه از اون شهر باقی مونده، میگن بلای آسمانی به این شهر نازل شده!!

خلاصه با ایجاد رعب و وحشت حکومتی تشکیل دادن... از اون به بعد عبدالوهاب به رهبران دینی نامه می نوشت ای کافران بیایید مسلمان بشوید! مضمون نامه هاش این بود. ایام حج بود و علما جایی در مکه جمع شده بودن، الآنم همچین جلسه ای در ایام حج بر پا می شه؛ یه نامه به این جلسه رسید... «ای کسانی که از جاهای مختلف به نام علمای اسلام جمع شدید بیایید توحید را بپذیرید» یعنی تا امروز مشرک بودین بیاین موحد بشین! در این جلسه یه نفر بالای منبر بود و نامه ی این ملعون رو می خوند که ده نفر از طائف رسیدن گفتن وهابی ها حمله کردن به طائف و کسی زنده نمونده جز ما که شبانه فرار کردیم. علمای حاضر در اون اجلاس که حدود چهرصد نفر بودن، دسته جمعی یه فتوا دادن؛ گفتن محمد بن عبدالوهاب باید کشته بشه. جنگ با وهابیت واجبه؛ باید علیه اینا اقدام کرد هر مسلمانی در این مسئله سکوت کنه حکم خدا رو زیر پا گذاشته و هر مسلمانی در این راه کشته بشه شهیده.

خلاصه وهابیت رو این دو نفر یعنی ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب بنیان گذاشتند و هر دوی این ها توسط علمای اسلام مرتد و کافر شناخته شدن.

وهابی ها چند تا علامت عمده دارن؛ یکیش اینه که ریشو تا آخر عمر نباید یه بارم قیچی کرد! دومیش در مورد پوششه، اگه لباس به حدی بلند باشه که به مچ پات بخوره کافر شدی! شباهتی هم به خوارج دارن.

خوارج مشکلشون این بود که با یه گناه افراد رو کافر می دانستن؛ گفتن علی(ع) که حکمیت رو پذیرفت گناه کرد و حکمی جز حکم خدا نیست، پس علی کافر شده. وهابیون هم همین طورن. خوارج با «لا حکم الا لله» می کشتن، وهابی ها هم به همه تهمت شرک می زنن و می کشن. دوم اینکه خوارج علی(ع) و شیعیان رو کافر می دونستن و وهابیون همه ی مسلمانان غیر از خودشونو. جالبه! یه روزی برادر محمد بن عبدالوهاب، سلیمان، ازش پرسید ارکان اسلام چند تاست؟ جواب داد، پنج تا، نماز، روزه، حج، جهاد... سلیمان گفت شش تاست، ششمی اینه که هر کس عقاید تو رو قبول نداشته باشه کافره. یه بارم ازش پرسید این حدیث از پیغمبر(ص) رو شنیدی که خداوند هر شب ماه رمضان چندصد هزار نفر رو از جهنم آزاد می کنه؟ گفت بله. گفت جمعیت یاران تو که کمتر از این حرفاست، پس بقیه چی می شن؟ بیچاره سلیمان انقدر خوف جانش رو داشت که اواخر عمرش در شهر دیگه ای زندگی می کرد. سوم اینکه خوارج  دشمن اصلی خودشون یعنی معاویه رو فراموش کردن و افتادن به جون مسلمون ها، وهابیون هم همین طورن اسرائیل و آمریکا رو فراموش کردن مسلمون می کشن!

شباهت دیگرشون شعارشونه؛ قرآن رو بدون تفسیر می پذیرن، در حالیکه قرآن بدون تفسیر نمی شه بهش عمل کرد؛ چون قرآن اصول رو میگه و حدیث جزئیات رو. عبادت کورکورانه شباهت دیگرشونه، خوارج به قدری سجده کرده بودن که پیشونیشون مثل زانوی شتر شده بود بس که پینه بسته بود. وهابیون رو هم که دارین می بینین، نماز جماعت براشون واجبه، کسی موقع نماز مغازه شو نبنده پروانه کسبش باطل می شه؛ تو مکه و مدینه این طوریه ولی تو شهر جده توی فرودگاه بین المللی یه نمازخونه پیدا نمی شه! شهر ریاض رو که می گن از نظر فساد واویلاست... تو مکه و مدینه فقط حفظ ظاهر می کنن اونم چه نمازی، بدون وضو شروع می کنن نماز خوندن!

عقایدشون مثل خوارج خشک و خشنه؛ عقاید ما بر اساس منطقه ولی این فرقه اگه تو بحث کم بیارن پلیس خبر می کنن... بنده با یه معلم ریاضی صحبت می کردم می گفت من در دوران تحصیلم یه بار نشد سؤال عقیدتی از استادم بپرسم، اگه می پرسیدم همون روز اخراجم می کردن از دانشگاه!

در عقایدشون مثل خوارج استناد به قرآن می کنن. شباهت دیگه شون اینه که اخلاص در عقیده دارن، عقیده شون باطله اما توأم با اخلاص هستش، با نیت قرب به خدا سر شیعه رو می برن! می گن اگه شیعه بکشی یه کافر رو از بین بردی یه راست می ری بهشت. البته اخلاص این ها توأم با تعصبه که به فرموده ی رسول خدا(ص) هر کس تعصب بورزد بند ایمان رو از گردن خودش باز کرده. آخرین شباهتشون هم روحیه ی مبارزه گر و فداکارشون هست.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

دسته بندی