سخن روز

امیرالمومنین امام علي (ع) :

درانتظارفرج باشید واز رحمت وکارگشایی خدا ناامید نشوید، زیرا بهترین اعمال در نزد خدای بزرگ انتظار فرج است.

 

تبلیغات

تاریخ انتشار: 25 فروردين, 1395 - 08:00

پشت نيمكت كلاس نشسته ام و به تخته سياه نگاه مي كنم. خودكارم روي كاغذ خود به خود مي چرخد. معلوم نيست اصلاً حواسم كجاست؟! استاد همينطور براي خودش حرف مي زند و از مرصاد العباد مي خواند؛ «هرچند تفحص کرد ارباب نظر و اصحاب تجارب که بر احوال بلاد و اقالیم جهان وقوف داشتند باتفاق گفتند که دیاری بدین صفات و بلادی بدین خاصیّات در این وقت بلاد روم است که هم بمذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم بعدل و انصاف و رخص پیراسته و بحمد اللّه پادشاهی در آن دیار از بقیت آل سلجوق و خاندان مبارک است ..»
من هم سرم را به نشانه ي گوش كردن تكان مي دهم و فكر مي كنم كه چه بنويسم و از كجا شروع كنم؟! خيلي وقت است كه چيزي ننوشته ام و دلم براي نوشتن تنگ شده است.
كلاس ما در طبقه ي چهارم يك ساختمان تقريباً سي و چند ساله است. همين ساختمان كلي پلّه دارد كه ابوي گرامي ما را درمي آورد! داخل كلاس سمت راست و نزديك در؛ پسرها و درست روبروي ميز استاد كه سمت چپ و كنار پنجره ها است، دخترها مي نشينند. به پنجره ي جلويي كلاس نگاه مي كنم. گُنبد فيروزه اي رنگ مسجد دانشگاه از لاي شاخ و برگ هاي درختان بي برگ ديده مي شود! سرم را به طرف پنجره ي عقب كلاس مي چرخانم. از پنجره ي عقبي كلاس كوه عينالي را مي بينم با آن برف هاي فراوانش. مات تماشاي زيبايي كوه هستم. مه رقيقي بالاي كوه را پوشانده است، سفيدي بالاي كوه به آسمان چسبيده است.
آن طرف كلاس چون دخترها نشسته اند، زياد نمي توانم نگاه كنم. آهي مي كشم و سرم را به طرف تخته سياه مي چرخانم. استاد ايستاده است و در حال قدم زدن است. خودم را مي بازم كه الان مي گويد: «داري چه مي نويسي؟!»، «گوش كن»، «تو كلاس من نُت برداري ممنوع»، «ميرزا بنويس ها»...
نفس آسوده اي مي كشم. به خير گذشت. استاد رفت سمت صندلي، و دو باره سر جايش نشست. بغل دستي ام در حال چرت زدن است و از اين هول شدن من چيزي نفهميد. همكلاسي روبه رويي ام در حال خواندن كتاب فيزيك( مبحث كوانتوم) است، آن هم وسط كلاس مرصاد العباد، رشته ي زبان ادبيات فارسي!
 كم كم مرا هم خواب مي گيرد كه با صداي استاد به خود مي آيم. متوجه مي شوم استاد در حال توضيح دادن اين است كه، «شهاب الدين سهروردي كه در مرصاد العباد ذكر گرديده است با شيخ اشراق فرق دارد.» روي استاد به طرف تخته سياه است. كلاس را سريع و زيرچشمي مي پايم، پسرها هيچ كدام كتابشان مرصاد العباد نيست ! نصف دخترها هم در حال نُت برداري قاچاقي هستند. رديف آخر كلاس، هم پسران و هم دختران، همگي خوابند. بوي آسيتون مي آيد! گوشه كلاس يك رديف مانده به آخر، يكي از دخترها لاك مي زند. چه كلاس آزادي ! پنج نفري بيرون مي روند و دو نفري برمي گردند.
صداي كاغذ كلاس را پر كرد. احتمالاً استاد صفحه را برگردانده است. من كه كتاب ندارم، بغل دستي ام هم خوابيده است. به ساعتم نگاه مي كنم. تا نيم ساعت ديگر از دست «نجم الدين دايه» آزاد مي شويم! تلفن همراه يكي از دخترها زنگ خورد. استاد بُراق شد. از صداي تلفن همراه هركس كه خوابيده بود بيدار شد. حالا كسي نخوابيده است و همه در حال گوش كردن به استاد هستند به جز من. دختري كه گوشه ي كلاس داشت لاك ميزد، حالا پُست خواب را تحويل گرفته است! صورتش را روي شال گردنش كه روي ميز پهن است، گذاشت و احتمالاً خوابيد. صورتش را چنان گذاشته است كه مي ترسم خفه بشود. دلشوره دارم و دعا مي كنم تا پايان كلاس زنده بماند.
فكر مي كنم يكي از دخترها هم مثل من فكرمي كند كه چه بنويسد؟! به دور بر نگاه مي كند. به ساعت تلفن همراهش نگاه مي كند. به پنجره ها نگاه مي كند. به من هم نگاه كرد. من كه داشتم به اطراف كلاس نگاه مي كردم در يك لحظه نگاهم با نگاه دختر قفل شد. نمي دانم در آن لحظه چه حسي داشت؟! شايد فكر كرد كه من شور چشم هستم ويا فكر كرد كه من نظرم نسبت به او چيست؟! زود سرم را انداختم روي كاغذ. براي اولين بار فهميدم كه همان دختر لوچ است!
يكدفعه اي به ذهنم رسيد كه بايد پس از كلاس زود به خانه برگردم چرا كه كار واجب داشتم پس نصف برنامه هايم كه نميدانم كجا و كي آنها را برنامه ريزي كرده ام، لغو شدند. هنوز دارم فكر مي كنم كه ازچه چيزي بنويسم. فقط يك ربع ديگر مانده است كه كلاس تمام شود.
نگران دختر هستم اصلاً تكان نمي خورد حتماً تا الان مٌرده بود، شايد هم بيهوش شده بود. استاد از خواندن خسته شد و گفت يكي از دخترها متن را ادامه بدهد. صداي زيردختر گوشم را اذيّت مي كند. به سقف نگاه مي كنم. لامپ هاي مهتابي كلاس  يك در ميان پِر پِر مي كنند و دارند حالت هاي احتضارشان را مي گذرانند، وسط كلاس، يك پرو‍‍‍ژكتور از سقف آويزان  است و معلوم نيست تا اين زمان سالم مانده يا خراب است. تا به حال از آن استفاده نكرده ايم. بعدها انتظار دارند دانشجو در مورد هوشمند سازي آموزش و پرورش صاحب نظر باشد.
سرم را دوباره به طرف پنجره ي عقب كلاس مي چرخانم و باز هم چشمم به همان دختر مي افتد؛ - « پس چرا تكان نمي خورد؟!»
دُرست نُه و نيم صبح است و من يک ساعت و نيم است كه فكر مي كنم چه بنويسم ؟! معمولاً بايد كلاس را تمام مي كرد ولي انگار قصد تعطيل كردن كلاس را ندارد. اين بار خودش مي خواند. چه قدر خسته ام. خوابم مي آيد. مي خواهم قيد نوشتن را بزنم. اصلاً نمي دانم به چه فكر كنم. الان تنها فكرم دختر است كه شايد تا به حال خيلي وقت است كه ...
 نمي دانم. شايد هم شب را نخوابيده است و الان دارد قضاي آن را بجا مي آورد.
بالاخره كلاس تمام شد. دختر هم نمرده بلكه خوابيده بود. مرا ببين كه چقدر بيهوده فكر مي كردم.

کار گروه تحریر وارثان انتظار (آقاي فرهاد عليزاده)

CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

دسته بندی